| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
سلام !
امروز داغون شدما. رفتیم به یه شهر نسبتا دور برای مراسم سالگرد فوت شوهرخاله ی بابام.
منم اصلا تمایل نداشتم برم. آخه خسته میشم خب
ولی منو بازور بردن. گفتن چیه همش میمونی تو خونه؟!
پاشو بیا برو حال و هوات عوض بشه!
دفترها و دفتر چه هاتم با خودت نبر! بذار بمونه خونه!(که بخونن
)
هیچی دیگه.ساعت 8 صبح رفتیم. قبل از رفتن داشتم وصیت میکردم به مادرم ! و البته به خواهرم! که چی؟!
که اگه من برنگشتم همه ی نماز های قضای منو بخونن وگرنه هر شب میرم می ترسونمشون.!
مامانم هم اخم کرده بود. مهشید هم که طبق معمول مزه پرانی میکرد(اسم خواهرم مهشیده) قرار بود مادرم و خواهرم بمونن خونه و مهشید جان درس هاشونو بخونن.مهشید کلاس زبان هم داشت.
خلاصه رفتیم . با یه عالمه آدم که نمی شناختم سلام و احوال پرسی و رو بوسی کردم! البته بعضی هاشونو میشناختم.
ولی خب درکل خسته شدم.
تا حالابا این همه آدم رو بوسی نکرده بودم.
مجلس با زیارت عاشورا شروع شد بعد سوره ی انعام رو خوندن. منم فرصت رو غنیمت شمردم همه ی آرزوهامو یه دور کامل به خدا گفتم و ازش خواستم منو به همشون برسونه
خلاصه زمان بازگشت فرا رسید. داشتیم می اومدیم که یه بار راهو گم کردیم برگشیم سر جای اولمون. بعد وارد یه راه دیگه شدیم که بعدا فهمیدیم همون راه اولی بوده
شب بود ما هم خسته و گیج! خلاصه یه مقدار دور خودمون چرخیدیم بعد به راهمون ادامه دادیم.
من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم. یه بار هم کم مونده بود بریم به دیار باقی! پدر جان یه سبقت غیرمجاز وحشتناک گرفتن که من به چشم خودم حضرت عزرائیل رو دیدم که میخواست انجام وظیفه کنه!
ولی فعلا به دستور خداوند وظیفه شون به تعویق افتاد.آخیش... درسته بعضی وقتا انقدر دلم می گیره و غمگین میشم که به خدا میگم بکش راحتم کن! ولی... خدایا خودت میدونی که اونا همش شوخیه! من هنوز به آرزوهام نرسیدم! یه وقت جدی نگیری ها!
بعد یه ماشین سواری خسته کننده رسیدیم خونه. مادرم قبل از رفتنمون به من گفته بود هر وقت بهت زنگ زدم جواب میدی! باشه ؟ منم گفتم باشه! ولی جواب ندادم!
دقیقا همون موقع هایی زنگ میزد که من نمی تونستم جواب بدم! مثلا وقتی من خوابیدم آیا میتونم گوشی رو بردارم و بگم بله مامان جون؟! خب نمیتونم که!
خودمم که شارژ نداشتم بهش زنگ بزنم.
فقط یه بار جواب دادم اونم وقتی دم در خونه بودیم
(به هر حال جواب دادم!) جمعا چهار بار به من زنگ زد که من بار چهارم جواب دادم!
رسیدیم خونه و من همه چیز رو برای مادرم تعریف کردم مخصوصا اینو که کم مونده بود به دیار باقی بشتابیم!
(من باید تعریف کنم ! اتفاق به این هیجان انگیزی)
اگه من می مردم ایران زمین یکی از پرستاران مهربونش رو از دست میداد! به جان خودم!
پ ن . من از بهمن ماه وارد دانشکده ی پرستاری میشم.

الانم خیلی خسته ام. میرم بخوابم!
ساعت هنوز 9 نشده ولی من خسته ام می فهمین؟! خستهههههههه!!!!
ب.ن من هنوز موفق نشدم بخوابم. خواهرم چه قدر حرف میزنه...



خخخ اسم ابجی منم مهساس !!
خدا نکنه با دیار باقی بشتابی خانم پرستار
شب بر شما خوش
چه جالب!
شب شما نیز خوش باشد!
خسته نباشی
ممنونم دوست گلم


خخخخ خسته نباشی خانوم پرستار مهربون.زندگیت پر خنده
وای ... با من بودی







خانم پرستار مهربون
احساساتی شدما. ممنونم دریا خانم گل